دایره
همانطور که ازنام فیلم پیداست دایره سرگذشت آدمی ست که درحلقۀ میان آنچه مربوط به دوران کودکی وآنچه به عنوان نقش آرزومندی برای آینده می باشد، به دام افتاده است، نه راهی به کودکی دارد ونه راه پیوستن به دلبستگانش را که اکنون درخارج ازکشور جای گرفته اند، یک بام وچند هوائی که او درسردارد گاهی او را به بهانه ای به دوران کودکی پیوند می زند، ودرکودکی با عکسی که او با یک کلاه نظامی برسردارد به قاعدۀ ماضی استمراری نیز او آرزومند شغلی بوده است که درسن حاضر از آن عبورکرده ولی خوشبخت نشده است، و بعد دزدانه به بازی رفتن وی در سر پیری و نگاهش به عکس همسر و فرزند درخارج از کشور و بیان جمله ای که «البتّه اضافی ست»، بازهمین مضمون را در خود دارد، ودست آخر بازی او درطبقات چند گانۀ ساختمانی سازمانی که ازبالاترین تا پائین ترین طبقۀ را با همان بازیگوشی کودکانه به پائین می آید معنائی چند وجهی به کاراکترمی بخشد، هربالائی پائینی دارد، مرگ وسقوط قریب الوقوع درانتظاراست و...ولی اینهمه درحد فاصل میان مصرف دو قرص کلسیم درابتدأ و در انتهای فیلم شکل می گیرد، انگاری که شخصیّت فیلم به دنیا آمده است تا نفسی بگیرد و آرزومندی را شکل ببخشد وبرود.
فیلم دایره به محدویّتی بازمی گردد که البتّه شیروانی آن را تحمیل می کند وهنجاری جز این وجود ندارد، درست است که نمی توان به هنرمند توصیّه کرد که چگونه ببیند! امّا می توان متصّور این بود که با هرنوع دیدی که دارد درآن کاملتر ظاهر شود، موضوعی که در دایره کامل نمی شود، نگاه هنرمند به مجموعه ایست که کاراکتر در آن به دام افتاده است، و اگربه صراحت بگوئیم منظور اجتماع است، که به شکلی کاملا" نمادین همان آپارتمان کُنگره مانند است ونه بیشتر، براین اساس گرچه آن آپارتمان به منزلۀ یک نظام مکانیکال تلقی می گردد، امّا با نگاهی وسیع ترمی توان تصوّر کرد که هرنظام ارگانیکال نیز خود می تواند صورتی مکانیکال به خود بگیرد،همانطورکه کاراکتردایره اینگونه می شود، وبالعکس آن نیزصادق است، بنابراین چیزی که دردایره کامل نمی شود،تعریف واضح وآشکار ازاجتماع حتّی درقالب ساختاریک فیلم کوتاه است، امّا فیلمبرداری یک دست و رنگ و نور و کادربندی های بایرام فضلی درخورتوجّه است.
روایت مرگ نازلی از زبان جنگیرعاشق
مردی که از بازماندگان جنگ آبادان است (جنگیر) عاشق دختری بوده است بنام هاجر(نازلی) که به دلیل عدم توان مالی وعلی رغم عقدی که داشته نتوانسته است پول لازم برای زمان عروسی را فراهم آورد، لذا برادران هاجراو را واداربه طلاق کرده وبرای سؤاستفاده از وجود خواهرخود او را به مردی بازاری داده اند تا بتوانند ازطریق دارائی مرد به مال ومنالی دست یابند امّا دراین میان نازلی خودسوزی کرده ومرده است،اکنون مرد جنگیرکه عشق خود را ازدست داده است قصد انتقام از برادران نازلی را دارد، وی با روایت تلخ دوران کودکی خود درآبادان به هنگام انقلاب وجنگ می پردازد ازمیان گفته های او درمی یابیم که پدرش (آپاراتچی سینما رکس آبادان) چندان که باید انسان درست کاری نبوده و درهنگام آتش سوزی سینما او نیزکشته شده است، و پس ازآن نیز با وقوع جنگ مادر وی زیرآوارمانده وبعد سرپرستی اش را عمویش به عهده گرفته وبه کرمان برده وتا این هنگام وی درشرایط بسیارسخت وناهنجارعمرش را سپری کرده وهمواره توسط پدر، عمو وسایرین مورد استثمار وبهره کشی قرار گرفته واکنون با ازدست دادن آخرین امیّد هایش که عشق نازلی بوده است دچارحالتی به ظاهرمالیخویائی وسادیستی شده است.
استفادۀ صحیح ازنور، صدا، افکت وبعد ساده برگزارکردن تمام این روایت باور وجود چنین انسانی را به ساده ترین شکل ممکن درتماشاگرایجاد می کند، درواقع کاراکترحاضر به خودی خود وبا روایت اش کاملا" باورپذیربوده وقابل درک است، این بزرگترین کاری ست که جواد امامی انجام داده است، وبه غیرازآن کاردیگری صورت نپذیرفته است، ونهایتا" نوعی رقّت قلب باعث می شود، درحالیکه می توان به حالتهای هیستریک (عصبی)، سادیستی ومازخوریستی (دیگرآزاری وخود آزاری) ومالیخولیائی( خیال پردازی واوهام زدگی) کاراکتر نیز اشاره رفت که بی پاسخ اگر نه ولی بی نتیجه می ماند، بی پاسخ نیست به این دلیل که او در روایت زندگی سخت خود، همۀ آنچه را که برای ویران شدن یک انسان لازم است به غایت دارد، امّا این پاسخ کافی نیست، جنگیر با صراحت وآشکارا خبراز وجود اجنه وانس می دهد ومی گوید که آنها را به وضوح می بیند، ودراین رابطه همۀ اقدامات را انجام می دهد تا مورد هجوم آنها قرارنگیرد، نوشتن اوراد به روی در ودیوار وبرتن خود وخواندن دُعاهای متواتر، خیال را دو سمت است یکی خیال فعاّل که به آن عقل می گویند، ودیگری خیال غیرفعال که به آن وهم می گویند، هرآدم عاقلی برای ابداع نیازمند تخیّل درباب پدیده هائی ست که پیرامون او را گرفته است، واو باید روش علمی وتجربی را نیز برای اخذ قوانین برتردرپیش بگیرد، درغیراین حالت آدمی دچار وهم است، و کاراکتر فیلم حاضرچنین است امّا جواد امامی دراین رابطه هیچ نمی گوید، وفیلم حاضربه عنوان اثرتجربی درحد بیان فرمالیستی یک روایت قابل توجّه می ماند وفراترنمی رود.
چاه
ابتدأ باید داستان سر راست آنرا را تعریف کرد تا بعد کارکرد های تکنیکی وشیوه های بیانی آن آسان ترشود، داستان فیلم ازاین قرار است که پیرمردی به قصد رسیدن به آب به منزلۀ مایّۀ حیات با تمامی مفاهیم مصداقی ومفهومی آن به کمک همسر جوانش مدّتهای مدیدی ست که مشغول این کاراست امّا به آب نمی رسد، واین درحالی ست که زن جوانش نیازمند عشقی همردۀ خود است و او نمی تواند همانند همسر پیرش آرمانی کهنه داشته باشد، که مفهوم آرمان کهنه همان خواستۀ پیرمرد در رسیدن به آب است، به همین علّت وقتی که مرد جوان اسب سوار ازکنارچاه می گذرد، زن جوان درسودای عشق جوانی اش که درحال گذراست ، برای پیوستن به مرد جوان، درخیالش چرخ چاه را رها کرده وبلکه با نفرت هرچه تمامتر وبا ریختن سنگ برسرپیرمرد درته چاه او را می کشد، ازسوی دیگر رسیدن کودک به محلّ وتعقیب وگریزی که میان او ومرد جوان پیش می آید تا مرد جوان او را به ته چاه می اندازد، حاکی از کشتن آثار نامیمون وبدون عشق ازدواج پیرمرد و زن جوان است(البتّه ازنظرمرد جوان)، واین بیشتر با جملۀ کودک تکمیل می شود که می گوید: می دانم کجایت می سوزد، که البتّه گفتن وفهمیدن چنین مطلبی برای آن کودک دور از ذهن است، و با ریزش چاه، مرد جوان به کمک زن جوان می آید تا پیرمرد و کودک را از زیر سنگ و خاک نجات می دهند، و از پیرمرد می خواهند تا به دلیل به آب محلّ را ترک کنند امّا پیرمرد قبول نمی کند وهمچنان ادامه می دهد تا درشیهۀ دورشدن اسب وپائین آمدن دلو از بالای چاه درمی یابیم که پیرمرد تنها مانده است، هرچند عکس دلو درآبی اندک درته چاه دیده می شود.
امّا بایرام فضلی این داستان را با شیوۀ خاص فیلمبرداری اش، تبدیل به نوعی بیان فرمالیستی ودرخیلی مواقع سمبولیک کرده است، و درواقع با درهم ریختن روال عادی داستان آنچه را که بعنوان خیال انگیزی وشاعرانگی لازم برای کار کوتاه است، تا حدود زیادی به جا آورده است، هرچند درمواردی اغراق ویا تکرار برخی موضوعات مانند تصاویرموازی مرگ پیرمرد ومرگ کودک خدشه ای به بیان او وارد می سازد، و راه خیال را برتماشاگر می بندد، همچنین است عدم استفاده از رنگ که درواقع آقای فضلی آنجا که می توانست با استفاده ازرنگ نیز غنای بیشتری به داستان خود ببخشد با سیاه وسفید کردن فیلمش شاید به قصد اینکه بخواهند این داستان را تعمق تاریخی ببخشند ازدست می دهند.با این حال فیلم حاضربعنوان یکی ازآثار گذشتۀ ایشان کاری درخورمی باشد.
تصنیف قدیمی وغمناک عصربارانی آسمار
مردی(آسمار)دربسترمرگ است ودکتربربالین او، آسمار هیچ نمی گوید، وهرآنچه باید بگوید دکتربه جای او می گوید، که در واقع دکترحرف خودش را می زند، مادر و پدرآسمارنیزجزدلتنگی ونگرانی معمول وجزجمله ای کوتاه ندارند، امّا دو مرد مشکوک نیز درعمق اتاق که گهگاه با هرجنبشی ازسوی آسمار نگاهی به همدیگر کرده و زیرگوشی مطالب نامفهومی را با یکدیگرمی گویند، شاید حکایت چشم های نامحرمی باشند، ازاین پس تا جائی که آسمار می میرد، آنچه را که باید بگوید، با خروج دوربین ازاتاق و رفتن به فضاهای عمومی شهر فیلمساز به ما می گوید، تا اینکه آسمارمی میرد امّا به نظرمی رسد روح او زنده ترازعزادارانش می باشد، عزادران رو به جائی دارند که آسمار از خلاف آن به آنها نظاره کرده و ازمیان آنها می گذرد ودرعمق صحنه محو می شود، فضای سرد وغمزدۀ نقاطی ازشهرمانند قهوه خانه، با مردی که یک قفس با دو قناری و فال های زیادی را در دست دارد، و امّا خود لال است، که در واقع او نیز چیزی برای گفتن ندارد و درنتیجه فالهایش نیز ازسر ناچاری ویا شاید ندانم کاری دردستان اوست و دراصل او هیچ پیامی برای مشتریانش نخواهد داشت و از آویزان شدن چند پارچۀ رنگی توسط نوجوان داخل قهوه خانه به روی شانه اش نیز پرهیز دارد تا به هیچ موضوعی به غیر از آنچه خود می اندیشد تن ندهد، و مردانی که یک نفس دود قلیان نوش جان می کنند وهیچ نمی گویند، مسافران داخل یک اتوبوس با آن آواز عاشقانه ای که باید در مراسم شادی(ترکی) خوانده شود امّا انگاری آن نیز به سوگوارۀ همسر مرد جوان تبدیل شده است که بی تأثیر وتأثر از وجود خود درکنار یکدیگر به سفر می روند ، و رفته رفته هوا تیره و تارمی شود، و بارندگی شدیدتر شده تا همه چیز به مطب دکتر ختم می شود، مرد جوان مسافر(ترک) وقتی به مطب دکتر می رسد به زبان وبه شیوه ای مکانیکی سخن می گوید انگاری حاضران هیچ درک درستی از آنچه مرد جوان ازمرگ قریب الوقوع همسرش درتصادف اتوبوس می گوید برای حاضران(پدرآسمار) قابل درک نیست واو اکتفأ به این می کند که بگوید دکتر رفته است،
برای بیان چنین داستانی مجید بزرگرشیوۀ یکدستی را درهماهنگی فضا، حرکت نرم وآهسته دوربین، رنگ ونورپردازی سرد درپیش می گیرد، به گونه ای که احساس خفقان وتیرگی فضا به قدرت هرچه تمامتر به تماشاگرمنتقل شده وخصوصا" بیان شعرگونۀ دیالوگ های مختصرتوسط کاراکترها وآنهم به شیوۀ خاص به گسترش دامنۀ خیال مخاطب کمک شایان توجّه ای می کند،تا تماشاگرنیز بدین واسطه هرآنگونه که میل دارد با درخصوص آسماربیاندیشد، واصولا" شخصیّت ناگفتۀ آسمار همان تصوّری می شود که بیننده می تواند برحسب درایت خود و با تکیه براصل همذات پنداری با او داشته باشد وباید صادقانه بگویم بزرگرنوآورانه کارش را انجام داده است.
محدوۀ دایره
آنچه را که مکری می خواهد بگوید ازهمان اوّل می گوید، استفراغ ازدایره ای که همه چیز آن تکرار و ودرحلقه ای سربسته شکل می گیرد، آدم ها شبیه موش هائی می شوند که دریک ماز مدورگیرافتاده اند و نهایت اعتراض آنها بد بودن غذائی ست که یکی ازآنها قصد دارد تا اعتراض رسمی به آن بکند ودراین میان اردوی دانشجوئی، تحصیل، با تمامی سبک وسیاق های آن خبری جزتیرگی با رنگ دانه هائی اندک ازمتغیرات معمول چیز دیگری را دربرندارد، برخورد آن دانشجوی اوّل با دختری که کتابهایش می افتد، ارائه ودریافت کارت دعوت تأتر، جمع آوری نامۀ اعتراض به غذا، تحلیل محتوائی یک اثرهنُری توسط دو دختر، و حتّی ارزش پول وهفت تومانی که آن دختر قرض می خواهد وآن پسر به او می دهد، و...همه چیز بی تأثیر وبی تأثُرازهمدیگر درحال گذراست، ونهایتا" نیز این تک پلان منتهی به همان موضوع اوّل می شود که هنوزآن جوان منقلب درتوالت درحال جمع و جورکردن وضعیّت خود است وحتّی دوست وی با کمترین تأثُری حواله ای را به روی او پرتاب کرده وصحنه را ترک می کند وفیلم با صدای اوغ زدن جوان درداخل دستشوئی به پایان می رسد.مکری برای بیان این داستان دوربین خود را نیز دچاروگیرافتاده دراین حلقۀ سربسته می کند وبا یک پلان کارش را شروع کرده ، ادامه داده وبه پایان می رساند.
امّا موضوعی که هم این فیلم وهم دیگرکارهای مکری را قابل توجّه می کند شیوۀ تکنیکی اوست، یک پلان روی دست، ونور ورنگ مناسب، ازهمین روست که آثار شهرام مکری درحدّ کارهای تجربی ناب قابل ستایش می ماند.